تبلیغات
پزشکی تهران ورودی 91 گروه D
TUMS Medicine students, Group D


 
گاهی دلم میگیرد. از حجم این همه محبت های معامله ای. از اینکه آدمها دوستم بدارند فقط به خاطر کارهایی که برایشان انجام داده ام.گاهی دوست دارم یک نفر بی توقع جواب تمام پرتوقعی هایم را بدهد.دوست دارم بچه باشم و بزنم گلدان یادگار مادربزرگ را بشکنم؛ بعد تو بیایی بغلم کنی و به خاطر زخمی شدن دستهایم نازم را بکشی. گاهی دوست دارم بی خود و بی جهت دعوا راه بیندازم؛ بروم توی اتاق، در را قفل کنم و مطمئن باشم یک نفر همین حوالی هست که برای گرسنه نخوابیدنم، برای ترک برنداشتن قلبم نگران است.
مادر! تو که باشی حال همه ی ما خوب است. باور کن! تو که باشی خیالم راحت است که موهای پدر از ندانم کاری های من سفید نمیشود.تو که باشی خیالم راحت است که بعد از هر بحث و دعوایی اولین لبخند تو همه چیز خانه را به حالت اول برمیگرداند. تو که باشی خانه زنده است. تو که باشی زندگی جریان دارد.
همه ی این سالها راه های زیادی رفته ام تا به خوشبختی برسم. قدم در راه های سخت گذاشتم. دور شدم از تو، خیلی دور...تا شاید یک روز به خانه برگردم، در چشمهایت نگاه کنم، لبخند بزنم و بگویم "من خوشبختم." رفتم ولی نفهمیدم خوشبختی همان لحظه هایی ای بود که با وحشت از خواب می پریدم و تو را کنار خود می دیدم. نفهمیدم خوشبختی همان لحظه هایی بود که بی هوا در پارک دستت را رها میکردم، میدویم پی شیطنت هایم اما دلم گرم بود به نگاهی که دنبال من است. همان لحظه هایی که خم میشدی تا بند کفشم را ببندی و من تارهای سفید لابه لای موهایت را میشمردم و هیچوقت نمیخواستم یادبگیرم بیشتر از ده تا بشمرم مبادا موهای سفید تو بیشتر شود.
اما حالا میفهمم... میفهمم که تا تو هستی هراسی نیست از هیچ کابوسی، هراسی نست از هیچ گم شدنی...که جز "بودنم"، برای "ماندنم"، برای "خوشبخت ماندنم" هم محتاج توام. دیگر انقدر برای خوشبختی من نگران نباش، بهشت زیر پای من است تا هم قدمم با تو...مادر... تو که باشی حال من خوب است، باور کن...
نویسنده: آذین اعتمادی منش




[ پنجشنبه 20 فروردین 1394 ] [ 11:19 ب.ظ ] [ نویسنده درخواستی! ] [ نظرات ]