تبلیغات
پزشکی تهران ورودی 91 گروه D
TUMS Medicine students, Group D
سلام بچه ها! 
تا آخر تابستون قراره تولدا رو یکی دیگه بذاره بعدشم که دیگه تبریک نمیذارن!
دوستان من دیگه دارم از سایت کنار میکشم
"هیچگونه" سو برداشتی برای کسی نشه...
اتفاقی نیفتاده...
فقط یه کم خسته شدم از اکانت داشتن!
سریع تکلیف این اکانت مشخص میشه...
لطف کنید هیچگونه اعتراضی نکنید... 
 چون من کاملا از این تصمیم راضی ام و اعتراضتون یه کم شاید ناراحتم بکنه...
و من الله التوفیق...
     
                                                  مهسا قضاتلو 
 


[ پنجشنبه 21 شهریور 1392 ] [ 12:00 ق.ظ ] [ Manager ] [ نظرات ]
سلام بچه ها 
امیدوارم هفته آخر تعطیلاتم بهتون بسازه و پر انرژی باشید روز اول 
دیروز تولد دو تا از هم کلاسی های خوبمون بود،
خانم مهلا محمودی و خانم راحله گلرخی
تولد تون خیلی خیلی مبارک باشه!
به امید زندگی پر از موفقیت برای هر دوتون 

در ضمن دو عذرخواهی:
1.اینکه متن ادبی نذاشتم براتون چون خییییلی فک کردم واقعا و هیچی به ذهنم نرسید
2.اینکه یه روز دیر شد،اونم دلیلش همون اولیه تا آخر شب وایسادم یه چیز از مغزم تراوش شه!نشد که نشد!
 
                                        


[ جمعه 15 شهریور 1392 ] [ 03:22 ب.ظ ] [ Manager ] [ نظرات ]
سلام!

ریوایت وار بو عزیز جونده بیر اوشاخ دونیایه جلدی چی بهشتین حوری ملچ لری مگدمینه جوره، آللهین عرشین ده. بیر یرده ییغیشتیلار. و حضرتینه عرض الدیلر:"آی آللاه نگد سن شوچت لی سن. نگد سن عظمت لی سن. نگد سن... سن ببیله آدام خلگ الیبسن. آما بو هارا اولار هارا. بیز جزدوخ پرونده لرین ایچینده، تمام او آدام لار چی بیر زامان دیری دیلر ایندی اولوپلر،  تمام او آدام لار چی ایندی واردیلار و تمام آدام لار چی سورا جلجخلر، جردوخ بونین چی مین تاپمادوخ. آخی سن نگد بیزه مینت گویور سان. سن نگد بیزه مرحمت بویریسان. سن نگد... آخی ندیخ چی سنون الطافویی سایماغ اولماز!!
خطاب جلدی: "نمنه ایستیر سوز؟"
 بیر دمبیره هامی باشلادی دانیشماغا. بی همهمه توشدی چی... 
خطاب جلدی:"نو اولدی؟ بیر بیر دانیشون"
جمعین بویجی جلدی.
ددی: "بو بیزیم دی. بونین گدرین یرده بیلمزلر. بونی ایندیدن ور بیزه"
خطاب جلدی:"نیه؟"
 ددی:" آخی اولماز دیخ"
خطاب جلدی:"دیون اوتامیون."
 ددی:" آخی هامیمز گرخیوخ بیدفعه ایش دی دای. بیر  دفعه جردون بو بهشته جلدی. بیزیم قرعه میزه بو توشدی. دای اون دا هش زات المغ اولماز. بونی الان ورسون بیجور سر به نیست الروخ چی او جونه چاتماسین!!!!!!!" :دی

نام نویسنده: اجازه ذکر نداریم! 

همکلاسی عزیزمان آقای رضا نزهتی تولدتون مبارک باشه!

ذ                         
 


طبقه بندی: سرگرمی
برچسب ها: تولد
[ سه شنبه 12 شهریور 1392 ] [ 05:54 ب.ظ ] [ Manager ] [ نظرات ]
سلام
از بین سلسله ی تولدها اکنون به تولد دختی از خطه ی شمالی ایران زمین رسیدیم. روایت است در چنین مبارک روز و یا فرخنده شبی این بانوی نیک سیرت چشم به جهان گشود.
اندر احوالات ایشان آنچه شایان ذکر است سرنشینی دائمی است! از آن جرگه دانشجویانی که در تمام کلاس ها حضور فعال داشته و از محضر هیچ استادی بی بهره نمیمانند. فلذا انتظار است که به زودی به جرگه‌ی حاذقترین طبیبان ایران زمین پیوسته و به نحوی شایسته و بایسته ی دختری از سرای میرزا کوچک خان، مشکلی از مشکلات هم وطنان مرتفع گرداند. 
امید است بهترین ها برای این بانوی ارجمند، فاطمه کوه نژاد عزیز
تبریک تولد مع البهترین آرزو ها :) 
(نویسنده : عطیه موسویان) 

 


[ سه شنبه 5 شهریور 1392 ] [ 09:36 ب.ظ ] [ Manager ] [ نظرات ]
سلامی دوباره!
به امید اینکه تابستون خوش گذشته باشه و این چند هفته اخیرم خوب بگذره و اینا 
از مجموعه تولد ها میرسیم به تولد آقای صدرا معصوم زاده!
آقای معصوم زاده تولدتون خیلی خیلی مبارک باشه!
در سایه حضرت حق انشالله عمر با عزتی داشته باشین!
بچه ها واسه این تولد نشد از اون متن خوشگلا بذاریم چون مسئول هماهنگی اونجور متنا خود آقای معصوم زاده بودن که برا خودشونو هماهنگ نکردن و متن نداریم! ببخشید دیگه 
                
                                       


[ جمعه 1 شهریور 1392 ] [ 05:38 ب.ظ ] [ Manager ] [ نظرات ]
درود
چشامو که باز میکنم میبینم آفتاب راست خورده وسط کلّم،میترسم و فکر میکنم لنگ ظهره،گوشیمو برمیدارم که ساعتو ببینم ساعت 11 ظهره!عصبی میشم،7 تاپیامک دارم،باز میکنم،یکی دو تاشون که محض رضای خدا همیشه تبلیغاتیه،بقیشونم از یه سری آدم دور....آدمای خیلی دور که آخرین باری که ازشون خبر دارم حدودای یه سال پیشه که بهم گفتن مبارک باشه پزشکی قبول شدی،خیلی خوشحال شدیم و اینا و خب منم ذوق میکردم دیگه...تعجب کردم که این آدما برای چی پیامک دادن باز کردم دونه دونه،اولی این بود که روزت مبارک!با خودم فکر کردم که من روز ندارم که،نه مامانم،نه معلمم...دومی رو بازکردم یه متن خیلی قشنگ بود و تهش نوشته بود روزت مبارک پزشک آینده...تازه فهمیدم روز پزشکه و یه خوشحالی همراه با ذوقمرگی اومد سراغم و به همشون جواب دادم مرسی و ممنون،خمیازه می کشم دلم میخواد دوباره بخوابم،سرمو که میذارم رو بالش انگار زیر بالش دو تا دست هست که هی سرمو هول میده میگه پاشو!حق نداری بخوابی!فک کنم اسمش عذاب وجدانه...
نمی تونم بخوابم،میرم تو فکر...روز پزشک...چه واژه غریبی...مردمَم سر خوشن ها روز پزشکو به من تبریک میگن،کوووو تا من پزشک شم؟!عذاب وجدانم شدیدتر میشه...یاد اون روزی میوفتم که تو سایت سازمان سنجش دیدم زده قبولی پزشکی دانشگاه تهران،از خوشحالی تو پوست خودم نمی گنجیدم،کلی برنامه بود که ریخته بودم واسه همه سال های پزشکی!
هزار ها شُکر!وقت ادا کردن همه نذرام رسیده بود،احساس می کردم چه آدم والایی شدم،پزشک یه مملکت!
راستش شادی ها و اون شوق و ذوق دو سه ماه طول کشیدن،بعد دو سه ماه انگــــــــــار نه انگــــــــار که به یکی از بزرگترین آرزوهام رسیدم،....افتخارم شد دانشجوی پزشکی دانشگاه تهران بودن...افتخارم شد نترسیدن از جسد...افتخارم شد هفته ای یه بار سر جسد رفتن...افتخارم شد روپوش سفید پوشیدن...و همه چی یادم رفت...همـــــــه چی...
و درگیر چیزای مادی شدن...درگیر خیلی چیزای کوچیکتر از حدتصورم برای فکرای یه پزشک...
عذاب وجدان داره خفه ام میکنه...چقـــــــدر چیز یادم رفته ها...اینکه رشته مون با بقیه رشته ها یکم....یه کم که نه....خیــــلی با بقیه فرق داره...
اینکه خرخون و bookworm نبودن شرمه!نه که بودن!اینکه ما باید بخونیم اینکه ما باید نجات بدیم جون آدما رو...اینکه رسالت ما از اومدن رو زمین "نجات دادن جون انسان ها بوده"...یهو یاد حرف دکتر سلطانی میوفتم:"علی رغم تلاش های بسیار جامعه پزشکی هنوز عده ی زیادی بیمار زنده اند..."می خندم،خنده تلخیه...
عذاب وجدان بیـــــشتر و بیــــشتر میشه...حس میکنم دیگه دوست دارم سرمو از رو بالش بلند کنم،خسته شدم،میشینم...گوشیمو دوباره بر می دارم...یه پیامک دیگه اومده:"پزشک با شوق و رنج می آموزد تا رنج انسان را به شوق و آرامش برساند،روزت مبارک پزشک آینده!"حالم یه کم بهتر میشه...احساس میکنم یه پیامی  بوده از طرف خدا،یاد حرف امیرالمومنین میوفتم:"نا امیدی بزرگترین گناه است"...خدا رو شکر میکنم،به خاطر این پیامک،به خاطر این سیر فکری...به خاطر اینکه قدر نعمتو قبل از دست دادنش فهمیدم....به خاطر اینکه شوق پزشک بودنو هنوز دارم،رنج هم که....رنج نداره که...وقتی  توش عشق و شوق باشه به اون مریضا...
به شوق  و آرامششون...حس اینکه واااااای!اگه جون بیماری رو نجات بدم چه شوقی رو میتونم به زندگیش ببخشم...خوشحـــــالم :)
دوباره دو تا دست داره از رو زمین هلم میده....راستش هلم که نمیده...دو تا دست داره دستمو میگیره تا بلندم کنه...
بلند میشم،میرم جلوی آینه...قهرمان همیشه تو آینه است،نه جای دیگه...دست میزنم به شونم و میگم روزت مبارک پزشک آینده!

 چو بیمار از شفا سرمست گردد/طبیب از فرط شادی مست گردد
خدا شافی و این خود افتخاریست/که دستی با خدا همدست گردد


 


[ جمعه 1 شهریور 1392 ] [ 10:07 ق.ظ ] [ Manager ] [ نظرات ]
درود
در میان محفل عالم پرورمان (!) امروز باید پرداخت به بانویی ویژه در میان علما! ایشان باید جوانترین عالم بانو در میان شیوخ و شیوخه(!) ی حاضر در محفل باشند که طی سال پار هنوز در جرگه ی اطفال قرار گرفتندی فلذا نمیبایست کلامی مثبت ۱۸ از ایشان منعقد میگشتی... فی الحال با وجود سن کم مولاتنا مریدان پیوسته در تلاش برای کسب فیض از محضر گرانقدر ایشان بودندی و در تلاش برای کشف اسرار ایشان... 
آورده اند که روزی مریدی از میان مریدان برخاست و اینگونه از هویدای جان آواز برآورد که : یا مولاتنا! چه سریست در این حضور در محفل با سنی کمتر از سایر علما؟ مولتنا برخواست و صدا صاف کرد و اینگونه پاسخ داد که : جهش بایدت فرزند! و بر همگان واضح و مبرهن است که پس از آن مریدان نعره زنان طریقی در پیش گرفتندی! و از آنجا که همگی به واسطه فشار دوران تحصیل دچار مشکل دید بودندی پس از برخورد با تنی چند از در ها و دیوار ها و بعضی وسائط نقلیه شل و پل به محضر بانو بازگشته و معترف گشتند که جهش کار آن ها نیست که نیست! 
در خبر است از استاد اندیشه که مولاتنا ( به همراه نزدیکترین مریدشان) در زمان حضور در کلاس ایشان نان استاپ(!) مشغول ارائه ی نظریات هوشمندانه به مرید نزدیک بوده اند... و هر کس ذره ای به دل شک راه دهد و گمان برد که کلامی از میان این کلمات بی ربط به درس مربوطه بوده است... ویل لهم! البته سر وجود این میزان بحث مربوطه بر مریدان دیگر پوشیده است... اما به قطع این نشات گرفته از اتصال بانو به خزاین عظیم علوم است...
روایت است که در چنین فرخنده روزی که بانو مونا میربیک به جرگه ی بزرگسالان میپیوندد دادن شیرینی بر ایشان واجب و گرفتن جشن بر مریدان نیز هم . باشد که باز هم کلامی مثبت ۱۸ از ایشان منعقد نگردد :دی 
مونا میربیک عزیز و دوست داشتنی تولدت مبارک!
نویسنده: عطیه موسویان
  

                                                

                  
         
 


[ یکشنبه 27 مرداد 1392 ] [ 04:44 ب.ظ ] [ Manager ] [ نظرات ]
سلام دوستان...
امیدوارم تابستون فوق العاده ای رو پشت سر گذاشته باشین! 
این پست در حقیقت یه درخواست برای همكاری در اموزش معلولین جسمی بی سرپرستی كه امسال كنكور دارن . این بچه ها تحت حمایت یه موسسه كوچك با فعالیت های محدود هستن. سال گذشته موسسه از چهار معلول كنكوری در رشته تجربی حمایت كرد و خب با توجه به امكاناشون و تواناییهاشون به نظرم فوق العاده بودن ، و سه نفر از چهار نفر رتبه زیر ١٠٠٠ اوردن .و خب سال گذشته برنامه اموزشی مدون نداشتن و صرفا مشاوره و رفع اشكال واسه بچه ها صورت میگرفت . و قطعا امسال با برنامه ریزی صورت گرفته ،نتیجه خیلی بهتر خواهد بود .و شگفتی ساز میشن یقینا. بچه ها با توجه به معلولیتشون غیرحضوری درس میخونن . امسال ٨ معلول ، ٥ پسر و ٣ دختر تحت حمایت موسسه هستند . این بچه ها بیشتر از اموزش به حمایت روحی و دادن اعتماد به نفس احتیاج دارن تا خودشون باور كنن . و خب من خودم با تك تك بچه ها اشنایی دارم و از نظر هوشی فوق العاده هستن . از دوستانی كه تمایل به همكاری دارن خواهشمندیم سریع تر اعلام امادگی كنن تا كار شروع كنیم چون همون طور كه خودتون هم میدونید همین الان هم دیر شده. ( باید بگم با توجه به این كه الان تابستونه و خب خیلی از دوستان تهران نیستن ، در تابستون فعالیتها بیشتر به صورت مشاوره و تلفنی صورت میگیره ولی از مهر فعالیتها حضوری هم خواهد بود. ) 
لطفا در صورت تمایل برای همكاری اسم ، شماره تماس ، زمینه همكاری رو به Barangroup6@gmail.con ایمیل كنید .با تشكررر:))
مسئولیت این طرح رو تو دانشگاه ما خانم ارمغان آهنگری دارند...

 


[ چهارشنبه 23 مرداد 1392 ] [ 01:59 ب.ظ ] [ Manager ] [ نظرات ]
درود
19 سال پیش در نیمه ماه آتش بیشه در نیمه شمالی کره زمین،قسمت جنوبی ایران زمین دختری خوش سیرت و نیکو صورت چشم به جهان گشود...
نامش را فرانک نهادند،فرانک نامی اصیل از ایران باستان...از احوالات چندین سال اول زندگی فرانک خاتون بر ما چندان هویدا نیست اما شواهد آنگونه نشان می دهد که دخترک از همان سالهای اول آرام و متین بوده و بسیار با طمانینه...
خاتون در 18 سالگی در امتحانی که اهالی ایران زمین آن را کنکور می نامیدند شرکت کرد و به جهت هوش و ذکاوت بسیار و اراده ای آهنین توانست بهترین رتبات را نصیب خود کند و اینک پای در راه انسان فرسای طبابت گذاشته است(:دی)
بانویی باهوش و نکته بین که همیشه چه در  نزدیکی استاد و چه در دوری استاد(بر اثر هجوم دیگر مریدان به نشیمن های نزدیک استاد در وقت خروسخوان(:دی)) گوش جان فرا می دهد به سخنان پر بار استادان...فرانک خاتون که در خوش سیرتی شهره عام و خاص دارد در تمام خیریه های مکتب خانه طبابت طهران نقشی مفید و خیره کننده دارد....دختی که همیشه با آرامش توجه همگان را برانگیخته در خیریه ها برای طفلان  بی سرپرست و یتیم دغدغه شادی و آرامش و رفاه دارد...ما مریدان از هم مکتب خانه ای بودن با خاتون به خود می بالیم و امیدواریم که در آینده ای نه چندان دور طبیبی حاذق شود...
طبیبی حاذق که نه تنها مکتب خانه طهران بلکه ایران زمین به وجود پرمهر و پرتلاشش افتخار کند...
ما مریدان میلاد او را جشن میگیریم و از تک تک نقاط ایران زمین در نیمه آتش بیشه فریاد می زنیم که ...
 فرانک مشکین فام عزیز و دوست داشتنی تولدت مبارک!با یه کوچولو تاخیر...
باشد که توانسته باشیم کمی شادمانی را روی صورتت بپاشیم 
    
     پی نوشت:مرداد به زبان هخامنشی میشود آتش بیشه!نویسنده هم خودمم :دی

                                     


[ جمعه 18 مرداد 1392 ] [ 11:59 ق.ظ ] [ Manager ] [ نظرات ]

سلام دوستان 

نوزده سال پیش در چنین فرخنده یومی ، دختی فرخنده پی در خطه جنوبی ایران زمین چشم به جهان گشود احوالات دوره طفولیت او بر مریدان چندان هویدا نیست حالیا از شواهد و قراین اینگونه پیداست که در آن دوره نیز طفلی کم سخن و اندر عوالم خاص خویش بوده است.

علی ای الحال اندر احوالات کنونی بانو می بایست به مامنی که ایشان همه روزه (به غیر از جمعه ها و ایام تعطیل!) با تنی چند از اصحاب میگزینند اشاره کردفی الواقع مامن در خلف ستونی واقع بودی تا بانو و اصحاب در عوالم خویش بودی و احدی من جمله استاد ساعت مربوطه توان ایجاد مزاحمت برای ایشان نداشتندیدر کسوت مریدی جناب ایشان امری که هنوز بر سایر مریدان (الا تنی چند از اصحاب نزدیک که همراهشان پشت ستون قرار داشتندیمعلوم نگردیده که چه چیز موجب بهتر شدن حال عرفانیشان هنگام خواب در  آن مامن میشود؟ 

آنچه شرح داده شد مامن صبحگاهی بانو بود... حال آنکه اندر احوال شبانگاهی بانو نیز سوالی نغز برای مریدانی که در مامن شبانگاهی حضور ندارند به قوت باقیست. و آن اینکه در خوابگاهی  که سعادت مامن شبانگاهی بانو بودن را دارد ، شب ها چه حال زاهدانه و سیر و سلوک عارفانه برقرار است که همه روزه مامن صبحگاهی به عمل مذکور اختصاص میابد و هیچ گاه هیچ استادی (از اساتید پیش از ظهر! ) را توان فیض بردن از احوالات بیداری بانو و اصحاب نیست؟

در خبر است که به واسطه ی کم سخن بودن بانو روزی بانو دهان باز کردی که چیزی گفتندی ، مریدان که این حال را دیدند از خود بی خود شدی و نعره زنان (و دیگر هیچ !همان فقط نعره زنان که اسلام به خطر نیفتد!) راه بزرگراه همت در پیش گرفتندی و به واسطه دخول به محل تردد وسائط نقلیه دیگر بازگشتی بر ایشان نبودی! 

روایت است که این فرخنده یوم میلاد بانو را در آسمان ها و زمین ۷شبانه روز جشن گیرند و عرشیان و فرشیان و از همه مهمتر مریدان در انتظار بانو هستند تا آنها را مهمان کند . (:دی) 
نویسنده :عطیه موسویان :)
مهرناز مهرافروز عزیز و مهربان تولدت خیلی خیلی مبارک!



                                         

 


[ پنجشنبه 17 مرداد 1392 ] [ 08:06 ب.ظ ] [ Manager ] [ نظرات ]
ثبت نام کارگاه های فصل تابستان مرکز پژوهش های علمی دانشجویان آغاز شد، علاقمندان می توانند جهت ثبت نام به باشگاه علمی دانشجویان مراجعه کنند. ثبت نام کارگاه های این دوره ها به صورت حضوری می باشد، علاقمندان می توانند به مرکز پژوهش‌های علمی دانشجویان مراجعه کنند. اولویت با افرادیست که زودتر ثبت نام کنند.

آدرس: خیابان وصال- نرسیده به خیابان ایتالیا- پلاک56 - مرکز پژوهش‌های علمی دانشجویان
شماره تماس: 4-  88989161  (بخش کارگاه – داخلی8)



پی نوشت (کسری هندی) : عذرخواهی میکنم از خانوم قضاتلو جهت ویرایش پستشون.
 


[ دوشنبه 14 مرداد 1392 ] [ 12:34 ب.ظ ] [ Manager ] [ نظرات ]
سلام  دوستان...
بچه ها 7 ام مرداد تولد دوست عزیزمون مهسا محمدی بود که خب به 2  دلیل  تبریک نگفتم!
شهادت بود خب و اینکه منتظر بودم از این متنای ادبی آماده شه که متاسفانه نشد...  -____-
مهسا جان تولدت خیلی خیلی مبارک 

                       
                                 
 


[ یکشنبه 13 مرداد 1392 ] [ 08:54 ق.ظ ] [ Manager ] [ نظرات ]