تبلیغات
پزشکی تهران ورودی 91 گروه D
TUMS Medicine students, Group D

بسم الله الرّحمن الرّحیم

از دفتر اومدم بیرون و برای آخرین بار به خاور نگاه کردم که کنار مادر و پدرش ایستاده‌بود و دیگه زن من نبود. از خودم متنفر بودم که چرا تا این حد بی فکر و تدبیر بودم. ولی بعدش که فکر کردم دیدم علّت اصلی این اتفاقات، بی‌فکری من نیست، بدشانسی منه. شانس... شانس... قبلاً وقتی این کلمه رو می‌شنیدم، اعصابم داغون می‌شد به دو دلیل: یک این‌که کلّاً اعتقادی بهش نداشتم و بیش‌تر اونو یه‌جور خرافه می‌دونستم. دو هم این‌که با شنیدنش یاد تخم مرغ شانسی میفتادم... که از شانس بد من... فکر کنم از بچّگی با من بوده و ارثیه. آخه پدرم هم به خاطر یه بد شانسی از دنیا رفت. یه روز زمستونی بود و خیابونا یخ زده بودن. یه آقای میان‌سال ماشینشو 50 متر بالاتر از کوچه‌ی ما پارک کرده بود. وقتی از ماشین پیاده شد، یه کیک از تو جیبش درآورد و شروع کرد به خوردن کیکی که در حکم صبحانه بود. امّا نمی‌دونست که... یادش رفته  ترمز دستی رو بکشه... و ماشین رو که داشت از سرازیری کوچه می‌رفت پایین ندید؛ آخه حواسش به کیک خوردنش پرت بود. چون زیر دندونش یه چیز سفت رو احساس می‌کرد و ... ... ... ...

 
ادامه مطلب

طبقه بندی: سرگرمی
برچسب ها: داستانخرخونیت از دست رفته
[ یکشنبه 20 مرداد 1392 ] [ 04:27 ب.ظ ] [ نویسنده درخواستی! ] [ نظرات ]

فصل جدید داستان خرخونیت از دست رفته رو شروع میکنم قربة الی الله!!!!دی

فقط از اونجا که این قسمت فقط فضاسازی اولیه ست، حجمش اینقدر کم شد. از قسمتای بعدی به روال عادی برمیگرده...

بسم الله الرحمن الرحیم

کوله رو زمین گذاشتم و یه نفس عمیق کشیدم. قطره های عرقی رو که صورتمو پوشونده بود پاک کردم. به ساعت نگاه کردم، دیدم فقط 11 دقیقه وقت دارم. سرعتم رو زیاد کردم. از دور ماشین استاندار رو میدیدم که داشت به نقطه مقرّر نزدیک می شد. تقریبا 45 کیلومتری مرز بودیم. اونجا یه ساختمون تازه ساخت بود برای اسکان دادن بچه های بی سرپرست، اومده بود افتتاحش کنه. جالب بود... یه پرنده هم پر نمی زد. رفتم جلوساختمون. یه سطل آشغال فلزی کنار در ورودی بود. همین جا بود که خواستم کوله رو بذارم توی سطل آشغال که یه دفعه یاد خاور افتادم. بهش زنگ زدم، برنداشت. دوباره زنگ زدم، این دفعه برداشت ولی حرف نمی زد. تا من گفتم الو... فهمید منم زد زیر گریه. فقط بهش گفتم که فردا بر میگردم و همه چی رو برات توضیح میدم. 4 ماه بود گم و گور شده بودم. احتمالاً ناامید شده بودن. فک میکردن من مُردم.

دیگه دیر شده بود کوله رو سریع انداختم توی سطل آشغال. هیچ وقت فکر اینجاشو  نمی کردم. 40 روز بعد این کارم اینجوری یه بچه ای که تازه ضرب و تقسیم یاد گرفته منو زندونی کنه، بدون آب و غذا اونم به مدت نا معلوم.

افسوس ..... رو به روی جایی که سطل آشغال بود به فاصله 300 متر، چند تا مغازه و رستوران و یه پمپ بنزین بین راهی بود. رفتم یه سیگار کشیدم و یه لیوان راکی خنک هم خریدم (نیست که نزدیک مرز بود راکی هم پیدا می شد!!!!).

ماشین رسید. استاندار پیاده شد و با همراهاش رفتن سمت ساختمون. سریع یه سکو و میکروفون واسش آماده کردن. یکی از همراهاش اعلام کرد که نیم ساعت دیگه سخنرانی شروع میشه. همین موقع بود که یه ماشین اومد تو پمپ بنزین. از راننده ش پرسیدم که کجا میره، گفت میره ماکو. منم یه  10 هزاری بهش دادم و سوار شدم. یه 40 دقیقه ای میشد که راه افتاده بودیم. گوشیم رو برداشتم. سریع به شماره قبل از شماره خاور زنگ زدم و بعد چند ثانیه...

این داستان ادامه دارد...

امضا: "احد"

 


طبقه بندی: سرگرمی
برچسب ها: داستانخرخونیت از دست رفته
[ پنجشنبه 27 تیر 1392 ] [ 11:29 ق.ظ ] [ نویسنده درخواستی! ] [ نظرات ]

بسم الله الرحمن الرحیم

خوب. یه فصل دیگه هم از این داستان به پایان رسید. از همه دوستانی که توی این 11 قسمت ما رو همراهی کردن تشکر میکنم. مطمئنا چه در سری اول و چه در سری دوم نقاط ضعفی وجود داشت که در تلاشیم خیلی از اونها رو با توجه به کامنتهای شما دوستان بر طرف کنیم. برای مثال یه تعداد به شیوه نگارش داستان و سرعت زیادش خرده گرفته بودن و یه سری هم خواستار عدم استفاده از شوخی های درون کلاسی(که بعضا خوبیت هم نداشت) شده بودن. ان شاءالله تلاش میشه که تمامی این موارد به اضافه ی یک تعداد دیگه که اشاره نشد در فصل های بعد رعایت بشه. همچنان اعلام میکنیم که اگه این داستان داره ادامه پیدا میکنه اول به لطف خداست و دوم به خاطر کامنتهای پر از مهر شما!! 
این وعده رو هم اینجا میدم که قراره در فصل بعدی ژانر داستان یه مقدار تغییر کنه که امیدوارم نویسنده جدید بتونه از عهده ش به خوبی بر بیاد.
در آخر تشکر ویژه میکنم از مصطفی عزیز که از حق نگذریم در این 6 قسمت از جمیع لحاظ(خصوصا در جذب مخاطب) بهتر از من عمل کرد. ان شاءالله که این همکاریش با ما ، سرآغاز اتفاقات خیلی خوبی در آینده براش باشه.
والسلام. 

امضا:حایر


به قسمت آخر این فصل از داستان رسیدیم. لازم می دونم چندنکته عرض کنم:

1- از شما دوستان که داستان روخواندید، باوجود کاستی هایی که وجود داشت گام به گام با ما پیش آمدید، نظرات سازنده ای رامطرح نمودید واز ما حمایت کردید بسیار ممنونم. واقعا دلگرمی ما واشتیاق ما برای نوشتن داستان ابراز لطف بی دریغ شما بود.

2- در طی این فصل ازهمکاری صمیمانه آقای مهرشادیان بسی بهره بردم که از ایشون تشکر می کنم همچنین ازآقای گنجی زاده بابت زحمات سایت سپاسگزارم.

3- درآخر نظرات، انتقادات وپیشنهادهای خودتون رودر مورد این فصل بیان کنید وبنویسید تاچه حدراضی بودید. ازاین طریق به ما در ارائه ی داستان های باکیفیت تر کمک کنید.

یاد باد آن کو به قصد خون  ما                         عهد را بشکست و پیمان نیزهم

دوستان درپرده می گویم سخن                       گفته خواهد شد به دستان نیزهم

چون سرآمد دولت شبهای وصل                         بگذرد   ایام   هجران   نیز هم

ارادتمند شما

نویسنده:مصطفی نعمتی زاد 


باوجود اینکه ترم سه بودم هنوز، ولی کوله باری از تجربه داشتم! یه روز تو محوطه دانشگاه با خاور قدم می زدیم(دوران نامزدی)، گل می گفتیم و گل می شنیدیم. بعد مدتها طعم خوشی و خوشبختی رو داشتم می چشیدم. به قول شاعر:

 گل در بر و می بر کف و معشوق به کام است /  سلطان جهانم به چنین روز غلام است

-خاور، من از وقتی باتو بودن رو تجربه کردم واقعا زندگیم ازین رو به اون رو شده، راستش روم نمیشه بگم ولی خیلی دوست دارم!! تو نمیخوای چیزی به من بگی؟

-نه لزومی نمی بینم چیزی بگم!!!!!

 
ادامه داستان ...

طبقه بندی: سرگرمی
برچسب ها: داستانخرخونیت از دست رفته
[ چهارشنبه 15 خرداد 1392 ] [ 09:00 ب.ظ ] [ نویسنده درخواستی! ] [ نظرات ]

بسم الله الرحمن الرحیم

باعرض سلام خدمت دوستان

این قسمت هم به یاری خدا به رشته تحریر دراومد وفقط یک قسمت دیگه مونده که این فصل تموم بشه دراین قسمت اسم نویسنده درخلال داستان اومده، میتونید ملاحظه بفرمایید! از آقای مهرشادیان بابت همکاریشون سپاسگزارم. همچنین ازآقای گنجی زاده بابت قرار دادن داستان رو سایت تشکر می کنم.

باتشکر

امضا : نویسنده

شاید ... شاید واقعا عاشقش شده بودم.

رفتیم محضر. من واقعا دلم نمی خواست طلاقش بدم ولی چه کنم که خودش می خواست. به قاضی گفت:

-آقای قاضی من میخوام از این مرد طلاق بگیرم

-دلیلتون واسه این درخواست چیه؟

-ما به هیچ وجه باهم تفاهم نداریم. درپی انتزاع دو دانشگاه ایران و تهران ایشون ایرانی شدن و من تهرانی!!

-چی داری میگی زن؟؟ به خاطر همین مسئله پیش پا افتاده میخوای زندگیمونو ازهم بپاشونی؟! همه تفاهم ما همین بود؟؟ متاسفم واست. تولیاقت منو نداری. تا حالا کی رومثل خودت دیدی؟ همش درش، همش بی عاطفگی. چه کسی رو مثل من دیدی؟ شب و روز کار می کردم که تو تو راحتی باشی. کارای خونه رو هم خودم انجام می دادم، غذا درست می کردم، ظرفا رو می شستم جارو می زدم. تو چیکار کردی؟ همش سرت تو این کتابای کوفتی بود. نمی دونم تو با من ازدواج کردی یا با کتابات؟؟ من از ازدواج با تو آرامش ودرکنارهم بودن می خواستم، می خواستم همدم من باشی. ولی ازوقتی ازدواج کردیم یه لحظه آرامش نداشتم، همش با کارات منو زجر دادی. نمی دونم زن گرفتم یا بلای جون؟؟ تو از عاطفه چی سرت میشه؟ صبح تاشب، شب تاصبح جون کندم، عرق ریختم تو یه چایی جلومن نذاشتی، یه خسته نباشی خشک و خالی بهم نگفتی. تو بلدی زن وشوهر، عشق وعلاقه، مهر ومحبت یعنی چی یا فقط بلدی مثلا ورید صافن با چه شریانی تو کدوم قبرستونی هم مسیره؟ ها؟ تو تو کجای زندگی هم مسیر وهمراه من بودی؟


 
ادامه داستان ...

طبقه بندی: سرگرمی
برچسب ها: داستانخرخونیت از دست رفته
[ سه شنبه 7 خرداد 1392 ] [ 08:00 ب.ظ ] [ نویسنده درخواستی! ] [ نظرات ]

بسم الله الرحمن الرحیم

باعرض سلام

اول از همه پوزش میخوام بابت ریتم تند داستان که به علت فشارها و محدودیتهایی که اعمال شده، ازاین آروم تر نمیشه نوشت.

ثانیا تشکر میکنم ازآقای مهرشادیان بابت همکاری صمیمانه ایشون با بنده وهمچنین آقای گنجی زاده بابت زحمتهایی که کشیدند و همچنین ازهمه دوستانی که وقت می گذارند و این داستان رو میخونند.

و اما داستان ....................................

از بیمارستان مرخص شدم البته بعداز غارتگری محترمانه بیمارستان از بنده! رفتم خوابگاه. وارد اتاق که شدم حضرت خانوم طبق روال معمول مشغول زدن خر بود!! تا منو دید پاشد گفت:

- به سلامتی مرخص شدی؟ خیلی نگرانت بودم. همش دلم شور می زد واست!! یه روزه هیچی نخوردم جون تو]نمیدونم چی شد یهو نگاه هردومون روی چیپس و پفک وآجیل و ... که قلع و قمع و مضغ شده بود، خیره گشت![ ! الان که اومدی قربون دستت برو یه املت خوشمزه ی وحیدی درست کن بخوریم که خیلی گشنمه. دستپختت واقعا عالیه! آ باریکلا پسر، بدو ببینم!!!!!!!!!!!! هیچی دیگه منم که .... (!) املتو درست کردم!

 
ادامه داستان ...

طبقه بندی: سرگرمی
برچسب ها: داستانخرخونیت از دست رفته
[ سه شنبه 31 اردیبهشت 1392 ] [ 10:59 ب.ظ ] [ نویسنده درخواستی! ] [ نظرات ]

بسم الله الرحمن الرحیم

این قسمت هم به یاری خدا آماده شدو جهت تهویه فضای سایت(!)امروز روسایت قرار گرفت. توضیحات قسمت قبلی رو دوباره نمی نویسم دیگه. ازهمکاری همه دوستان مخصوصا آقای مجید مهرشادیان کمال تشکر رو دارم. ازآقای گنجی زاده هم بابت زحماتشون قدر دانی میکنم.                           

                                                                                                                      باتشکر

امضا: نویسنده

واما بریم تودل داستان........ به اینجارسیده بودیم که همراه اون خانوم رفتم تواتاق که صحبت کنیم:

-همونطور که میدونید من یه دانشجوام.کار وباری ندارم. خونه و ماشین و هزینه عروسی و ... نمیتونم فراهم کنم. سرطان حنجره هم دارم. با دوسه نوع بیماری صعب العلاج دیگه هم دست وپنجه نرم میکنم!!تازه مدتیه سیگار هم می کشم! به دلیل اختلالات روانی دوسه بار زدم طرف مقابلمو له ولورده کردم!چون وقتی عصبانی میشم دیگه چیزی حالیم نیس ....! پوکی استخوان هم که موروثیه تو خونواده ما!! چندتا مورد کوچولوی دیگه هست که دیگه ذهنم یاری نمیکنه! خودتون دیگه درمورد من قضاوت کنین!  درضمن من مهریه سنگین نمیدم گفته باشم!

-مهریه رو کی داده کی گرفته. هرچی خودتون صلاح میدونید!

- به نیت تک دختربابا یک سکه تمام بهارآزادی!!

- شاد وشنگول از اتاق اومدم بیرون. حس کردم دیگه همه چی تموم شده و این قائله رو ختم به خیر کردم.   رسیدیم خونه به مامان گفتم:

   
ادامه داستان ...

طبقه بندی: سرگرمی
برچسب ها: داستانخرخونیت از دست رفته
[ سه شنبه 24 اردیبهشت 1392 ] [ 10:19 ب.ظ ] [ نویسنده درخواستی! ] [ نظرات ]

بسم الله الرحمن الرحیم

باسلام خدمت طبیبان ارجمند

نکته اول: پوزش میخوام به خاطرتاخیری که به دلیل یه سری مسائل ایجادشد.

نکته دوم اینه که این داستان قصد تمسخر واهانت به هیچ فرد وقشر خاصی نداره وصرفا یک قصه هستش بنابراین خواهشمندم اگه جایی از داستان خدای ناکرده همچین حسی پیداکردید فقط به پای طنزآمیز بودن داستان بگذارید.

جا داره که از همکاری همه جانبه و زحمات گرانقدر دوست عزیزم آقای مجید مهرشادیان تشکر کنم. امیدوارم از خواندن داستان لذت ببرید.

باتشکر

امضا : نویسنده

 

من فکرمی کردم به یکی ازپسرا که اتفاقا دوست منم بوداشاره میکنه، گفتم: من میشناسمش! خیلی بچه ماهیه!!چشمتون روزبد نبینه نگومنظورش خانوم بغل دستیش بوده!!! پسره گفت: "اتفاقا زن زندگی هم هست!" بچه ها یکی یکی شروع کردن به تیکه انداختن! من واقعامنظوری نداشتم ولی موجبات سوژه شون روفراهم آورده بودم. میگفتن ومیخندیدن بهم. منم که فکرنمی کردم مشکلی ایجادشه خودمم باهاشون میخندیدم!

این قضیه تو کل کلاس پخش شد. هرکی رد می شد می گفت سلام آقا،خیلی ماهی! آبرو واسم نذاشته بودن. این سوتی ما نقل همه محافل شده بود! حتی یه روز که یه نگهبان دم در سلام کردم گفت سلام خیلی ماهی آقا!!  زد ویه روز صندلی داغ اسم من دراومد. اکثر پسراسوالایی می پرسیدن که درسمت وسوی ضایع کردن من بود. نمیدونم این نامردا چه جوری این سوالا رو می ساختن، به عقل جن هم نمی رسید! یکی می گفت نظرتو راجع به ماه بودن بگو! یکی می گفت چرا اینقدرماهی،یکی دیگه: چقدرماه رو دوس داری،چه نوع ماهی دوس داری و... !! خدا روشکر چراغها خاموش بود خیلی چشم توچشم خانوما نمی شدم. بعد اینکه برنامه تموم شد چراغها رو روشن کردن. یهو نگاهم تو نگاه مامانم گره خورد!!



 
ادامه داستان ...

طبقه بندی: سرگرمی
برچسب ها: داستانخرخونیت از دست رفته
[ چهارشنبه 18 اردیبهشت 1392 ] [ 12:12 ق.ظ ] [ نویسنده درخواستی! ] [ نظرات ]

فصل جدید داستان «خرخونیت از دست رفته» به یاری خدا آغاز گردید. بر خود لازم می‌دانم از زحمات بی‌دریغ و مساعدت‌های فراوان دوستان عزیزم آقایان صدرا معصوم‌زاده و محمّد قدرتی کمال تشکّر را داشته‌باشم. امیدوارم که مورد توجّهتان قرار گیرد. با تشکّر

بسم الله الرّحمن الرّحیم

تو یه چشم به هم زدن تابستون گذشت. روز اعلام نتایج شد. رفتم کافی‌نت. خیلی شلوغ بود. همه اومده‌بودن ماحصل حدّاقل یه سال جون‌کندنشونو ببینن. اطّلاعاتمو تو سایت سنجش وارد کردم ببینم چی قبول شدم. خیلی استرس داشتم. ضربانم حدّاقل رو دویست بود. هرچی دعا بلد بودم و نبودم خوندم! صفحه که اومد چشامو بستم. بعد چند لحظه آروم آروم بازکردم... جانمی جان! پزشکی تهران... خدایا شکرت... تا جایی که تونستم جیغ کشیدم... یکی گفت: «آقا یه‌کم آروم‌تر؛ این‌جا مکان عمومیه، خجالت بکش. آدم با این‌همه ریش و... که جیغ نمی‌کشه...!!» گفتم: «ببخشید، شرمنده دست خودم نبود!»

یه جعبه شیرینی گرفتم و رفتم خونه. مامان که درو بازکرد پریدم بغلش... با حالت تعجب گفت: «باز چی شده پسره لوس! شیرینی واسه چیه؟» گفتم: «مامان باور می‌کنی؟ آقا پسر گلت پزشکی تهران قبول شده، پزشکی تهران!»

منتظر بودم مامانم از خوشحالی منو غرق بوسه کنه... دستاش داره میاد جلو که بغلم کنه... خیلی حسّ غرور می‌کنم!... جلوتر... جلوتر...

- «آخ!! مامان چرا می‌زنی؟!!»

- «تو خجالت نمی‌کشی؟ تا دیروز که جلوی چشم خودمون بودی چه کارایی که نکردی؛ وای به حال این که بری یه شهر دیگه... اونم تهران! نخیر... لازم نکرده... همین‌جا می‌مونی درستو می‌خونی، خودمون حواسمون بهت هست. پسره‌ی چشم‌سفید معلوم نیس می‌خواد بره تهران چه غلطی کنه! پس‌فردا معتاد می‌شی من چه‌جوری سرمو جلو دروهمسایه بالا بگیرم. تازه ممکنه کارای ناجور دیگه کنی.... پسره‌ی بی‌ادب...!! مگه از رو جنازه‌ی من رد شی!»

- «آخه... آخه... مامان!»

- «بسه دیگه همین که گفتم.»

زدم زیر گریه. رفتم تو اتاقم، درم محکم کوبیدم به هم. خیلی با خودم فکر کردم. تصمیممو گرفتم...

 
ادامه داستان ...

طبقه بندی: سرگرمی
برچسب ها: داستانخرخونیت از دست رفته
[ جمعه 30 فروردین 1392 ] [ 07:40 ب.ظ ] [ نویسنده درخواستی! ] [ نظرات ]

نکاتش مهم‌تر از متنه!

اوّل این که: این قسمت، آخرین قسمت فصل اوّل داستانه (البتّه فکر کن ادامه داشته‌باشه!). از اونجاییم که در پیش رو عید نوروزه و بعدش هم ایّام فاطمیّه، اگه بخوادم ادامه داشته‌باشه می‌مونه تا...

دوم این که: اگه من این داستان رو شروع کردم به نوشتن، به‌خاطر این بود که واقعاً خلأ همچین چیزایی رو اون زمان توی سایت احساس می‌کردم. قبلش هم اگه یادتون باشه، یه داستان و یه متن ادبی نوشته‌بودم که به علّت حاشیه‌هایی که ایجاد کردن (به خاطر سوءبرداشت‌ها) به لطف دوستان حذف شدن. امّا الآن که دیگه الحمدلله، فضایی به وجود اومده که استعدادهای واقعی رو شدن (حالا چه در حوزه‌ی شعر، چه در متن ادبی، چه در داستان و چه و چه و چه) دیگه همچین نیازی رو نمی‌بینم و این‌جور کارها رو به دست مستعدّان واقعیش وا می‌گذارم. چون نه من ادّعای زیادی توی داستان نویسی و... دارم، نه توی هفت پشتمون همچین سابقه‌ای هست، نه فکر کنم تا به حال یه رمان کامل خونده‌باشم...

امّا این جریانا حدّاقل برا من یه درس خوبی داشت. اونم این بود که تا وقتی ازم چیزی خواسته‌نشده، خودم رو نخود هر آش نکنم!!!

سومم اینکه: باز هم از مشارکت صمیمانه‌ی استاد ارجمند، محمّد قدرتی(مدّ ظلّه) تشکّر می‌کنم. حالا چون به مجید بر نخوره، به اونم یه نیمچک تشکّری ابراز می‌دارم! یا حق...

بسم الله الرّحمن الرّحیم

«تو به جرم اقدام علیه امنیت ملی بازداشتی. الآنم یا اسم همدستاتو لو می‌دی یا... یا... یا این که مجبور می‌شیم باهات وارد یه سری جزئیات بشیم!»

وقتی اینا رو گفت، بدنم شروع کرد به لرزیدن. نفسم دیگه بالا نمیومد. نوارم دوباره گیر کرده‌بود روی: من من من من...که...که یه دفعه دیدم داد زد: «نگهبان! نگهبان!» داد زدنش همانا و حضور به هم رسانیدن سه تا غول بی شاخ و دم (البتّه بلا نسبت غول) به داخل اتاق همانا. وقتی اومدن، رفت سمتشون. نفهمیدم در گوشی به اونی که از همه جلوتر وایستاده بود چی گفت که به یک باره غول قدامی به اشارت دستی دو غول دیگه رو به جلو فراخوند و سه تایی به اتّفاق هم، حالی اساسی به اقصا نقاط این حقیر دادن. صدای آه و فریادم حتّی به یه ثانیه وقفه نداشت. تو همون ثانیه‌های اوّل تمام بدنم شده‌بود رنگ پیرهن علی کریمی(علیه ال...)! توی ذهنم مدام داشتم عموم رو مورد عنایت قرار می‌دادم . چون فکر می‌کردم اوّل‌مسبّب این بدبختی اون بوده با اون پیش‌نهادش. میون خوردشدن استخونام بود که یه دفعه دیدم در باز شد. یه مرد بلند قدی اومد تو. اوّلش چهره‌ش رو خوب نمی‌دیدم. امّا بعدش... باورم نمی‌شد. برا یه لحظه تمام دردام فراموشم شد. مرد بلند قد، عینک آفتابیش رو از رو چشماش برداشت و شروع کرد قاه‌قاه خندیدن. حسابی گیج شده‌بودم. مغزم دیگه کار نمی‌کرد. صدای خنده‌هاش مثل موریانه داشت اعصابم رو می‌خورد. دیگه نمی‌تونستم تحمّل کنم. دستم رو گذاشتم روی گوشام و  داد زدم: «نه ه ه ه ه...»

 
ادامه مطلب

طبقه بندی: سرگرمی
برچسب ها: داستانخرخونیت از دست رفته
[ شنبه 19 اسفند 1391 ] [ 12:23 ق.ظ ] [ نویسنده درخواستی! ] [ نظرات ]

اوّل اینکه: معذرت می‌خوام

1. از تمامی دوستان، به جهت این که این دفعه استثنائاً وعده‌ی آخر هفته‌مون شد اوّل هفته.

2. از اون دسته از مخاطبینی که به‌حق، به حجم زیاد داستان خرده گرفته بودن. امّا چه کنم؟ علاوه بر دلایلی که قبلاً عنوان کردم بیفزایید این نکته رو که اگه کم باشه، انسجام مطالب از بین میره.

دوم اینکه: تشکر می‌کنم، امّا این‌بار فقط از محمّد قدرتی عزیز (نه کس دیگه) به خاطر همکاری مخلصانه‌ش با من.

سومم اینکه: هیچی. گفتم که مثل همیشه سه تا شه. یا علی (با رعایت کپی رایت)

بسم الله الرّحمن الرّحیم

نوارم گیر کرده‌بود روی: من من من من من...

مادرم برگشت بهم گفت: «ای من و زهر مار!!! من و زقنبوت!!! من و... راستش رو بگو این دو روزی که ما نبودیم داشتی چه غلطی می‌کردی؟ هان؟!!!» خواستم جواب بدم. امّا تا دهنم باز شد مادرم دستش رو گرفت جلو دهنم و گفت: «نمی‌خواد! نمی‌خواد جواب بدی! پسره‌ی چشم سفید! واسه من کلاس درس راه انداخته. یعنی فقط دعا کن. دعا کن عموت از این قضیه بویی نبره که تیکه بزرگت گوشته. حالا هم زود باش. زود باش باید بریم پیش عموت اینا» من که هنوز هاج و واج مونده بودم گفتم: «آخه... آخه... آخه تکلیف این همه بچه‌ی وجب و نیم‌وجب چی می‌شه؟ نمی‌تونم که همین‌جور بذارمشون و برم. نمی‌تونم که...» که یه دفعه مادرم گوشم رو وسط اون جمعیت گرفت و کشون‌کشون من رو دنبال خودش برد. بنده‌خدا اون بچه‌ها. حالا دیگه نه کیک ساندیس خورده بودن، نه چادر بالا سرشون بود، نه معلّم داشتن، نه پدر مادر، نه...

رسیدیم به خونه‌ی عمومینا. البتّه خونه که چه عرض کنم. در واقع خرابه‌ی عمومینا. وقتی عموم من رو دید گفت: «علیک‌ سلام کجا بودی؟ این همه اسباب و وسایل رو ول کرده‌بودی کجا بری؟!» منم با پررویی جواب دادم: «ممنون از این‌که این‌قدر نگران من‌اید. حالم خوبه. تنمم سلامته...!» عموم که از این تیکه‌ی من حسابی جا خورده‌بود، برگشت با عصبانیت به مادرم گفت: «چی می‌گه این پسرت طاهره خانم؟!!» مادرم که دست‌وپاش رو گم کرده‌بود، یه سقلمه بهم زد و خطاب به عموم گفت: «شما ببخشش. جوونه! خامه! نمی‌فهمه... الانم رفته‌بوده درمونگاه که پانسمان پاش رو عوض کنه. وگرنه از شب تا صبح این‌جا کشیک می‌داده. مگه نه وحید؟!!» خواستم بگم نه. اما مادرم آن‌چنان نگاه غضبناکی بهم انداخت که زبونم بند اومد و سرم افتاد پایین.

عموم از همون مشهد چند نفر گرفته‌بود که بیان یه سری چیزا مثل طلا و پول و سند و مدرک و... رو  از زیر آوار براش بیرون بیارن (مایه‌داری‌ه دیگه!!!) من رو هم می‌خواست بفرسته که به اونا کمک کنم. امّا من برگشتم بهش گفتم: «هنوز این همه آدم، چه مرده چه زنده زیر آوار موندن. اون‌وقت شما به فکر طلا و پولاتی؟!!» عموم سگرمه‌هاش رو تو هم انداخت و جواب داد: «خُبه خُبه...گنده‌تر از دهنت حرف می‌زنی! این چیزا به تو نیومده. کاری که بهت می‌گم بکن.» امّا من راهم رو کج کردم و رفتم. مادرم افتاد دنبالم. همون‌طور که داشتم تُن‌تُن از اونجا دور می‌شدم بهم گفت: «تو چت شده؟ سرت زیادیت کرده؟ حواست نیست هرچی داریم و نداریم از صدقه‌سر عموته؟ اون خونه، اون اسباب وسایل، اون لباسا. حتی اون شام و ناهارا!!» وقتی اینا رو گفت دیگه نتونستم تحمّل کنم. سر جام وایستادم و بهش گفتم: «اون خونه و وسایلاش که رفت. اینا هم لباسای پاره‌پوره شده‌ست. اگه می‌خواد همین‌جا درشون بیارم. می‌مونه اون شام و ناهارا که دیگه توی مستراحه! اگه خواست بهش بگو از همون‌جا استخراجشون کنه!! حالا به نظرت اینا مهم‌تر بود یا اون قلبی که داره به امید بیرون اومدن از زیر آوار هنوز می‌زنه! اینا مهم‌تر بود یا چشمای بچّه‌ای که می‌خواد حدّاقل جنازه‌ی پدر و مادرش رو ببینه. اینا مهم‌تر بود یا...» اینا رو که گفتم مادرم چادرش رو کشید روی سرش و زد زیر گریه. منم بغلش کردم و آروم‌آروم نشوندمش یه گوشه.

می‌دونستم توی دلش چی می‌گذره. می‌دونستم اونایی که گفت، حرف خودش نبوده. می‌دونستم... امّا این‌قدر از اشک چشماش شرمنده بودم که نتونستم دیگه چیزی بهش بگم.

 
ادامه مطلب

طبقه بندی: سرگرمی
برچسب ها: داستانخرخونیت از دست رفته
[ یکشنبه 13 اسفند 1391 ] [ 08:32 ب.ظ ] [ نویسنده درخواستی! ] [ نظرات ]

اوّل این‌که: من اوّلش گفتم این داستان طنزه؟!! حرفم رو پس می‌گیرم. این داستان یه تراژدی مطلقه که بعضی جاهاش تیکه‌های طنز -البتّه به‌زعم نویسنده- داره.

دوم این‌که: باز هم تشکر می‌کنم از محمّد قدرتی و مجید مهرشادیان عزیز به خاطر مساعدت‌هایی که به این‌جانب کردند.

سوم هم این‌که: این داستان اون‌جور که بوش میاد حالا حالاها ادامه داره. اما از اون‌جا که می‌ترسم حوصله‌ی مخاطب سر بره، اگه بهم بگین می‌تونم مثل سریالای ایرانی آخرش رو با مقداری «ماست»، تموم کنم!!!

بسم الله الرّحمن الرّحیم

نفسم دیگه بالا نمیومد. امّا با این حال هنوز سراسیمه می‌دویدم. سمت کجا؟ خودمم نمی‌دونستم. میون اون همه آوار و خرابه، چشمم دنبال یکی بود که ازش کمک بخوام. امّا توی اون وضعیت، اگه هر از چندی آدمی هم گیرم میومد، باید به هزار عجز و لابه خودم رو از دستش خلاص می‌کردم. چون مشخصاً اون موقع همه نیّت من رو داشتن.

2 ساعتی گذشت. امّا من هنوزکمکی گیر نیاورده‌بودم. خسته شدم. یه جا نشستنم کافی بود که هفت پادشاه همون‌جا به خوابم بیان. چشمم تازه داشت گرم می‌شد که احساس کردم داره یه صداهایی میاد. از جام بلند شدم. یه کم اون دور و اطراف رو وارسی کردم تا که متوجه شدم گروه امدادی اومده. مثل این که تازه رسیده بودن. معطّلش نکردم. فوری رفتم سمتشون. بنده‌خداها اوناهم دست و پاشون رو گم کرده‌بودن. یه سریاشون داشتن مصدوما رو از زیر آوار بیرون میاوردن و یه سری هم اون‌طرف‌تر به حال مجروحا می‌رسیدن. وقتی بهشون رسیدم گفتم: «یکیتون بیاد کمک کنه. یه زن اون‌جا غش کرده» امّا هیچکی جواب نداد. فکر کردم نشنیدن. بلندتر داد زدم: «گفتم یکی اون‌جا غش کرده. بچه‌هاشم زیر آوار گیر افتادن. می‌شنوین چی می‌گم؟!» اما باز انگار نه انگار. دیگه عصبانی شدم. یکی از همون امدادگرا رو که داشت سنگا رو جابجا می‌کرد، کشیدم کنار و سرش داد زدم: «نمی‌شنوی؟» امّا اون هلم داد و گفت: «اینجا یه سریا دارن زیر آوار جون میدن. اونوقت تو می‌گی یکی غش کرده؟دیوونه‌ای؟!»

جا خوردم. خواستم خودم تنهایی برگردم پیش صغری خانم. امّا... امّا...

 
ادامه مطلب

طبقه بندی: سرگرمی
برچسب ها: داستانخرخونیت از دست رفته
[ جمعه 4 اسفند 1391 ] [ 09:10 ب.ظ ] [ نویسنده درخواستی! ] [ نظرات ]

اول این‌که: معذرت می‌خوام از: 1) خانم کمک‌نماینده‌ی سابق (و شایدم فعلی) به خاطر این‌که دوباره داستان غمناک شد. نمی‌دونم چرا بعد از امتحانای ترم دستم به طنز نوشتن نمی‌ره؟!! 2) از خواننده‌ها که شاید قسمت‌هایی از متن به دور از نزاکت شد. باور کنین اگه همینم نمی‌نوشتم دیگه از زهرمارم تلخ‌تر می‌شد!

دوم این‌که: تشکر میکنم از: محمد قدرتی عزیز و مجید مهرشادیان و... به خاطر کمک‌هایی که به من کردن.

سومم این‌که: باور کنین این داستان بیوگرافی من نیست!!! لطف کنین توی کامنتا من رو با اسم مستعار خطاب کنین!

بسم الله الرّحمن الرّحیم

ساعت حدوداً 11 شب بود. من هم طبق معمول در حالت اشتغال به تحصیل! اما خوب، تنهایی... اونم اون موقع شب... اونم برا منی که... قبول کنین خیلی وحشتناک بود.

تازه همه‌ی چراغای خونه رو روشن کرده‌بودم و صدای رادیو رو هم تا آخرین ولوم زیاد کرده‌بودم. امّا مثل این‌که افاقه نمی‌کرد. چون هر از چند وقت یکباری صداهایی میومد که تعویض لباس رو ایجاب می‌کرد...!! ای بابا... بگذریم!

وقتی که باکس مطالعاتیم تموم شد، یه نگاه به برنامه‌م انداختم. بعله!! وقت قضای حاجت بود! نخندین. باور کنین تو مجلّه نوشته‌بود: «ما برای به مستراح رفتن‌های شما هم برنامه‌ی ویژه ای داریم!»

تازه؛ من خودم یه کتاب مخصوص گذاشته‌بودم همون‌جا که یه وقت خدایی نکرده، اون مدّت زمانی که اون‌جا ام وقتم تلف نشه! به هر حال...

طبق معمول آّب قطع بود. اما بحمدالله که حدّاقل آفتابه پر بود!

اون‌جا، همون‌جوری که مشغول ورق‌زدن کتاب بودم و... یه دفعه احساس کردم یه صداهایی داره میاد. با خودم گفتم: «تو خجالت نمی‌کشی! آخه چرا این‌قدر ترسویی؟ خسته نشدی؟ از سر شب هی داری توهّم می‌زنی!» امّا این‌دفعه سرمم داشت گیج می‌رفت. احساس می‌کردم همه چی داره جلو و عقب می‌ره. بازم با خودم گفتم: «احتمالاً از خستگی‌ه! امروز زیادی به خودت فشار آوردی، ضعف کردی! ولی... ولی... ولی اگه از خستگی‌ه، چرا داره سقف می‌ریزه. ای واااای!»

 
ادامه مطلب

طبقه بندی: سرگرمی
برچسب ها: داستانخرخونیت از دست رفته
[ پنجشنبه 26 بهمن 1391 ] [ 10:16 ب.ظ ] [ نویسنده درخواستی! ] [ نظرات ]