تبلیغات
پزشکی تهران ورودی 91 گروه D
TUMS Medicine students, Group D

بسم الله الرّحمن الرّحیم

از دفتر اومدم بیرون و برای آخرین بار به خاور نگاه کردم که کنار مادر و پدرش ایستاده‌بود و دیگه زن من نبود. از خودم متنفر بودم که چرا تا این حد بی فکر و تدبیر بودم. ولی بعدش که فکر کردم دیدم علّت اصلی این اتفاقات، بی‌فکری من نیست، بدشانسی منه. شانس... شانس... قبلاً وقتی این کلمه رو می‌شنیدم، اعصابم داغون می‌شد به دو دلیل: یک این‌که کلّاً اعتقادی بهش نداشتم و بیش‌تر اونو یه‌جور خرافه می‌دونستم. دو هم این‌که با شنیدنش یاد تخم مرغ شانسی میفتادم... که از شانس بد من... فکر کنم از بچّگی با من بوده و ارثیه. آخه پدرم هم به خاطر یه بد شانسی از دنیا رفت. یه روز زمستونی بود و خیابونا یخ زده بودن. یه آقای میان‌سال ماشینشو 50 متر بالاتر از کوچه‌ی ما پارک کرده بود. وقتی از ماشین پیاده شد، یه کیک از تو جیبش درآورد و شروع کرد به خوردن کیکی که در حکم صبحانه بود. امّا نمی‌دونست که... یادش رفته  ترمز دستی رو بکشه... و ماشین رو که داشت از سرازیری کوچه می‌رفت پایین ندید؛ آخه حواسش به کیک خوردنش پرت بود. چون زیر دندونش یه چیز سفت رو احساس می‌کرد و ... ... ... ...

 
ادامه مطلب

طبقه بندی: سرگرمی
برچسب ها: داستانخرخونیت از دست رفته
[ یکشنبه 20 مرداد 1392 ] [ 03:27 ب.ظ ] [ نویسنده درخواستی! ] [ نظرات ]

فصل جدید داستان خرخونیت از دست رفته رو شروع میکنم قربة الی الله!!!!دی

فقط از اونجا که این قسمت فقط فضاسازی اولیه ست، حجمش اینقدر کم شد. از قسمتای بعدی به روال عادی برمیگرده...

بسم الله الرحمن الرحیم

کوله رو زمین گذاشتم و یه نفس عمیق کشیدم. قطره های عرقی رو که صورتمو پوشونده بود پاک کردم. به ساعت نگاه کردم، دیدم فقط 11 دقیقه وقت دارم. سرعتم رو زیاد کردم. از دور ماشین استاندار رو میدیدم که داشت به نقطه مقرّر نزدیک می شد. تقریبا 45 کیلومتری مرز بودیم. اونجا یه ساختمون تازه ساخت بود برای اسکان دادن بچه های بی سرپرست، اومده بود افتتاحش کنه. جالب بود... یه پرنده هم پر نمی زد. رفتم جلوساختمون. یه سطل آشغال فلزی کنار در ورودی بود. همین جا بود که خواستم کوله رو بذارم توی سطل آشغال که یه دفعه یاد خاور افتادم. بهش زنگ زدم، برنداشت. دوباره زنگ زدم، این دفعه برداشت ولی حرف نمی زد. تا من گفتم الو... فهمید منم زد زیر گریه. فقط بهش گفتم که فردا بر میگردم و همه چی رو برات توضیح میدم. 4 ماه بود گم و گور شده بودم. احتمالاً ناامید شده بودن. فک میکردن من مُردم.

دیگه دیر شده بود کوله رو سریع انداختم توی سطل آشغال. هیچ وقت فکر اینجاشو  نمی کردم. 40 روز بعد این کارم اینجوری یه بچه ای که تازه ضرب و تقسیم یاد گرفته منو زندونی کنه، بدون آب و غذا اونم به مدت نا معلوم.

افسوس ..... رو به روی جایی که سطل آشغال بود به فاصله 300 متر، چند تا مغازه و رستوران و یه پمپ بنزین بین راهی بود. رفتم یه سیگار کشیدم و یه لیوان راکی خنک هم خریدم (نیست که نزدیک مرز بود راکی هم پیدا می شد!!!!).

ماشین رسید. استاندار پیاده شد و با همراهاش رفتن سمت ساختمون. سریع یه سکو و میکروفون واسش آماده کردن. یکی از همراهاش اعلام کرد که نیم ساعت دیگه سخنرانی شروع میشه. همین موقع بود که یه ماشین اومد تو پمپ بنزین. از راننده ش پرسیدم که کجا میره، گفت میره ماکو. منم یه  10 هزاری بهش دادم و سوار شدم. یه 40 دقیقه ای میشد که راه افتاده بودیم. گوشیم رو برداشتم. سریع به شماره قبل از شماره خاور زنگ زدم و بعد چند ثانیه...

این داستان ادامه دارد...

امضا: "احد"

 


طبقه بندی: سرگرمی
برچسب ها: داستانخرخونیت از دست رفته
[ پنجشنبه 27 تیر 1392 ] [ 10:29 ق.ظ ] [ نویسنده درخواستی! ] [ نظرات ]

بسم الله الرحمن الرحیم

خوب. یه فصل دیگه هم از این داستان به پایان رسید. از همه دوستانی که توی این 11 قسمت ما رو همراهی کردن تشکر میکنم. مطمئنا چه در سری اول و چه در سری دوم نقاط ضعفی وجود داشت که در تلاشیم خیلی از اونها رو با توجه به کامنتهای شما دوستان بر طرف کنیم. برای مثال یه تعداد به شیوه نگارش داستان و سرعت زیادش خرده گرفته بودن و یه سری هم خواستار عدم استفاده از شوخی های درون کلاسی(که بعضا خوبیت هم نداشت) شده بودن. ان شاءالله تلاش میشه که تمامی این موارد به اضافه ی یک تعداد دیگه که اشاره نشد در فصل های بعد رعایت بشه. همچنان اعلام میکنیم که اگه این داستان داره ادامه پیدا میکنه اول به لطف خداست و دوم به خاطر کامنتهای پر از مهر شما!! 
این وعده رو هم اینجا میدم که قراره در فصل بعدی ژانر داستان یه مقدار تغییر کنه که امیدوارم نویسنده جدید بتونه از عهده ش به خوبی بر بیاد.
در آخر تشکر ویژه میکنم از مصطفی عزیز که از حق نگذریم در این 6 قسمت از جمیع لحاظ(خصوصا در جذب مخاطب) بهتر از من عمل کرد. ان شاءالله که این همکاریش با ما ، سرآغاز اتفاقات خیلی خوبی در آینده براش باشه.
والسلام. 

امضا:حایر


به قسمت آخر این فصل از داستان رسیدیم. لازم می دونم چندنکته عرض کنم:

1- از شما دوستان که داستان روخواندید، باوجود کاستی هایی که وجود داشت گام به گام با ما پیش آمدید، نظرات سازنده ای رامطرح نمودید واز ما حمایت کردید بسیار ممنونم. واقعا دلگرمی ما واشتیاق ما برای نوشتن داستان ابراز لطف بی دریغ شما بود.

2- در طی این فصل ازهمکاری صمیمانه آقای مهرشادیان بسی بهره بردم که از ایشون تشکر می کنم همچنین ازآقای گنجی زاده بابت زحمات سایت سپاسگزارم.

3- درآخر نظرات، انتقادات وپیشنهادهای خودتون رودر مورد این فصل بیان کنید وبنویسید تاچه حدراضی بودید. ازاین طریق به ما در ارائه ی داستان های باکیفیت تر کمک کنید.

یاد باد آن کو به قصد خون  ما                         عهد را بشکست و پیمان نیزهم

دوستان درپرده می گویم سخن                       گفته خواهد شد به دستان نیزهم

چون سرآمد دولت شبهای وصل                         بگذرد   ایام   هجران   نیز هم

ارادتمند شما

نویسنده:مصطفی نعمتی زاد 


باوجود اینکه ترم سه بودم هنوز، ولی کوله باری از تجربه داشتم! یه روز تو محوطه دانشگاه با خاور قدم می زدیم(دوران نامزدی)، گل می گفتیم و گل می شنیدیم. بعد مدتها طعم خوشی و خوشبختی رو داشتم می چشیدم. به قول شاعر:

 گل در بر و می بر کف و معشوق به کام است /  سلطان جهانم به چنین روز غلام است

-خاور، من از وقتی باتو بودن رو تجربه کردم واقعا زندگیم ازین رو به اون رو شده، راستش روم نمیشه بگم ولی خیلی دوست دارم!! تو نمیخوای چیزی به من بگی؟

-نه لزومی نمی بینم چیزی بگم!!!!!

 
ادامه داستان ...

طبقه بندی: سرگرمی
برچسب ها: داستانخرخونیت از دست رفته
[ چهارشنبه 15 خرداد 1392 ] [ 08:00 ب.ظ ] [ نویسنده درخواستی! ] [ نظرات ]

بسم الله الرّحمن الرّحیم

آورده‌اند که:

در دوران گنج اوّل، مردی می‌زیست که از اسخیاء زمان می‌شمردندش. لیکن خانه‌ای داشت به‌غایت فرسوده. چونان که هرکه از مقابلش می‌گذشت، در تصور نمی آورد در این بیقوله موجود حیّی تواند زیست.

روزی دوستان را به ضیافتش می‌خوانید، روزی بؤساء را و روزی اغنیاء را. لیک جملگی را تعجب می‌آمد که این شیخ با این همه مال‌ومنال، از چه رو دستی بر عمارت خود نمی‌برد و آن را به زیور و زینت آن روزگار نمی‌آراید. هر نوبت که در لفافه و یا آشکارا این سؤال از شیخ می‌پرسیدند، در جواب می‌آمد که: " گر دستی بر این عمارت برم، آن‌چه امروز آن را عزیز داشته ذلیلش می‌کند."

مردمان را که این جملات ثقیل می‌آمد، ارجح در این می‌دیدند که از سخایای شیخ بهره برند تا آن که با پرسش‌های خام خود، خاطر وی را مکدّر سازند. جز عدّه‌ای قلیل که جملگی اهل دل بودند.

سالیانی دراز بر همین منوال سپری شد. تا آن که شیخ را سفری پیش آمد که می‌بایست چند سالی را به دور از کاشانه‌ی خود می‌زیست. از همین رو در جست‌وجوی امینی گشت تا در غیاب وی، آن عمارت را حافظ باشد و در این مدّت، روزگارش را در آن‌جا به سر برد.

آن شنیدستی که در دوران گنج .......................... بود صاحب‌خانه‌ای پردرد و رنج؟
خانه بی‌آلایش و دل‌باز بود ........................................ زینت آن سادگیّ راز بود
سازه‌ای از خشت بود و از صفا .......................... سقف و دیوارش ز گِل، دور از ریا
در حیاطش سروی از آزادگی ............................... اندرونش سادگی، دل‌دادگی
بعد ایّامی که در آن زیست کرد .................... فکر هجرت، دل‌خوشی را نیست کرد
برگ بربست و سفر آغاز کرد ........................ لیک پیش از آن امینی خواست مَرد
خانه را بر او سپرد و خود برفت ........................ آن امین ماند و سرایی تک درخت

 
تتمّــــة قصّـــة...

طبقه بندی: سرگرمی
برچسب ها: داستانفی مقامات دی
[ شنبه 11 خرداد 1392 ] [ 03:00 ب.ظ ] [ نویسنده درخواستی! ] [ نظرات ]

بسم الله الرحمن الرحیم

باعرض سلام خدمت دوستان

این قسمت هم به یاری خدا به رشته تحریر دراومد وفقط یک قسمت دیگه مونده که این فصل تموم بشه دراین قسمت اسم نویسنده درخلال داستان اومده، میتونید ملاحظه بفرمایید! از آقای مهرشادیان بابت همکاریشون سپاسگزارم. همچنین ازآقای گنجی زاده بابت قرار دادن داستان رو سایت تشکر می کنم.

باتشکر

امضا : نویسنده

شاید ... شاید واقعا عاشقش شده بودم.

رفتیم محضر. من واقعا دلم نمی خواست طلاقش بدم ولی چه کنم که خودش می خواست. به قاضی گفت:

-آقای قاضی من میخوام از این مرد طلاق بگیرم

-دلیلتون واسه این درخواست چیه؟

-ما به هیچ وجه باهم تفاهم نداریم. درپی انتزاع دو دانشگاه ایران و تهران ایشون ایرانی شدن و من تهرانی!!

-چی داری میگی زن؟؟ به خاطر همین مسئله پیش پا افتاده میخوای زندگیمونو ازهم بپاشونی؟! همه تفاهم ما همین بود؟؟ متاسفم واست. تولیاقت منو نداری. تا حالا کی رومثل خودت دیدی؟ همش درش، همش بی عاطفگی. چه کسی رو مثل من دیدی؟ شب و روز کار می کردم که تو تو راحتی باشی. کارای خونه رو هم خودم انجام می دادم، غذا درست می کردم، ظرفا رو می شستم جارو می زدم. تو چیکار کردی؟ همش سرت تو این کتابای کوفتی بود. نمی دونم تو با من ازدواج کردی یا با کتابات؟؟ من از ازدواج با تو آرامش ودرکنارهم بودن می خواستم، می خواستم همدم من باشی. ولی ازوقتی ازدواج کردیم یه لحظه آرامش نداشتم، همش با کارات منو زجر دادی. نمی دونم زن گرفتم یا بلای جون؟؟ تو از عاطفه چی سرت میشه؟ صبح تاشب، شب تاصبح جون کندم، عرق ریختم تو یه چایی جلومن نذاشتی، یه خسته نباشی خشک و خالی بهم نگفتی. تو بلدی زن وشوهر، عشق وعلاقه، مهر ومحبت یعنی چی یا فقط بلدی مثلا ورید صافن با چه شریانی تو کدوم قبرستونی هم مسیره؟ ها؟ تو تو کجای زندگی هم مسیر وهمراه من بودی؟


 
ادامه داستان ...

طبقه بندی: سرگرمی
برچسب ها: داستانخرخونیت از دست رفته
[ سه شنبه 7 خرداد 1392 ] [ 07:00 ب.ظ ] [ نویسنده درخواستی! ] [ نظرات ]

واپسین اشک

 
بشنوید...

طبقه بندی: سرگرمی
برچسب ها: داستانپادکستتسلیت
[ شنبه 4 خرداد 1392 ] [ 02:20 ب.ظ ] [ نویسنده درخواستی! ] [ نظرات ]

بسم الله الرحمن الرحیم

باعرض سلام

اول از همه پوزش میخوام بابت ریتم تند داستان که به علت فشارها و محدودیتهایی که اعمال شده، ازاین آروم تر نمیشه نوشت.

ثانیا تشکر میکنم ازآقای مهرشادیان بابت همکاری صمیمانه ایشون با بنده وهمچنین آقای گنجی زاده بابت زحمتهایی که کشیدند و همچنین ازهمه دوستانی که وقت می گذارند و این داستان رو میخونند.

و اما داستان ....................................

از بیمارستان مرخص شدم البته بعداز غارتگری محترمانه بیمارستان از بنده! رفتم خوابگاه. وارد اتاق که شدم حضرت خانوم طبق روال معمول مشغول زدن خر بود!! تا منو دید پاشد گفت:

- به سلامتی مرخص شدی؟ خیلی نگرانت بودم. همش دلم شور می زد واست!! یه روزه هیچی نخوردم جون تو]نمیدونم چی شد یهو نگاه هردومون روی چیپس و پفک وآجیل و ... که قلع و قمع و مضغ شده بود، خیره گشت![ ! الان که اومدی قربون دستت برو یه املت خوشمزه ی وحیدی درست کن بخوریم که خیلی گشنمه. دستپختت واقعا عالیه! آ باریکلا پسر، بدو ببینم!!!!!!!!!!!! هیچی دیگه منم که .... (!) املتو درست کردم!

 
ادامه داستان ...

طبقه بندی: سرگرمی
برچسب ها: داستانخرخونیت از دست رفته
[ سه شنبه 31 اردیبهشت 1392 ] [ 09:59 ب.ظ ] [ نویسنده درخواستی! ] [ نظرات ]

بسم الله الرحمن الرحیم

این قسمت هم به یاری خدا آماده شدو جهت تهویه فضای سایت(!)امروز روسایت قرار گرفت. توضیحات قسمت قبلی رو دوباره نمی نویسم دیگه. ازهمکاری همه دوستان مخصوصا آقای مجید مهرشادیان کمال تشکر رو دارم. ازآقای گنجی زاده هم بابت زحماتشون قدر دانی میکنم.                           

                                                                                                                      باتشکر

امضا: نویسنده

واما بریم تودل داستان........ به اینجارسیده بودیم که همراه اون خانوم رفتم تواتاق که صحبت کنیم:

-همونطور که میدونید من یه دانشجوام.کار وباری ندارم. خونه و ماشین و هزینه عروسی و ... نمیتونم فراهم کنم. سرطان حنجره هم دارم. با دوسه نوع بیماری صعب العلاج دیگه هم دست وپنجه نرم میکنم!!تازه مدتیه سیگار هم می کشم! به دلیل اختلالات روانی دوسه بار زدم طرف مقابلمو له ولورده کردم!چون وقتی عصبانی میشم دیگه چیزی حالیم نیس ....! پوکی استخوان هم که موروثیه تو خونواده ما!! چندتا مورد کوچولوی دیگه هست که دیگه ذهنم یاری نمیکنه! خودتون دیگه درمورد من قضاوت کنین!  درضمن من مهریه سنگین نمیدم گفته باشم!

-مهریه رو کی داده کی گرفته. هرچی خودتون صلاح میدونید!

- به نیت تک دختربابا یک سکه تمام بهارآزادی!!

- شاد وشنگول از اتاق اومدم بیرون. حس کردم دیگه همه چی تموم شده و این قائله رو ختم به خیر کردم.   رسیدیم خونه به مامان گفتم:

   
ادامه داستان ...

طبقه بندی: سرگرمی
برچسب ها: داستانخرخونیت از دست رفته
[ سه شنبه 24 اردیبهشت 1392 ] [ 09:19 ب.ظ ] [ نویسنده درخواستی! ] [ نظرات ]

بسم الله الرحمن الرحیم

باسلام خدمت طبیبان ارجمند

نکته اول: پوزش میخوام به خاطرتاخیری که به دلیل یه سری مسائل ایجادشد.

نکته دوم اینه که این داستان قصد تمسخر واهانت به هیچ فرد وقشر خاصی نداره وصرفا یک قصه هستش بنابراین خواهشمندم اگه جایی از داستان خدای ناکرده همچین حسی پیداکردید فقط به پای طنزآمیز بودن داستان بگذارید.

جا داره که از همکاری همه جانبه و زحمات گرانقدر دوست عزیزم آقای مجید مهرشادیان تشکر کنم. امیدوارم از خواندن داستان لذت ببرید.

باتشکر

امضا : نویسنده

 

من فکرمی کردم به یکی ازپسرا که اتفاقا دوست منم بوداشاره میکنه، گفتم: من میشناسمش! خیلی بچه ماهیه!!چشمتون روزبد نبینه نگومنظورش خانوم بغل دستیش بوده!!! پسره گفت: "اتفاقا زن زندگی هم هست!" بچه ها یکی یکی شروع کردن به تیکه انداختن! من واقعامنظوری نداشتم ولی موجبات سوژه شون روفراهم آورده بودم. میگفتن ومیخندیدن بهم. منم که فکرنمی کردم مشکلی ایجادشه خودمم باهاشون میخندیدم!

این قضیه تو کل کلاس پخش شد. هرکی رد می شد می گفت سلام آقا،خیلی ماهی! آبرو واسم نذاشته بودن. این سوتی ما نقل همه محافل شده بود! حتی یه روز که یه نگهبان دم در سلام کردم گفت سلام خیلی ماهی آقا!!  زد ویه روز صندلی داغ اسم من دراومد. اکثر پسراسوالایی می پرسیدن که درسمت وسوی ضایع کردن من بود. نمیدونم این نامردا چه جوری این سوالا رو می ساختن، به عقل جن هم نمی رسید! یکی می گفت نظرتو راجع به ماه بودن بگو! یکی می گفت چرا اینقدرماهی،یکی دیگه: چقدرماه رو دوس داری،چه نوع ماهی دوس داری و... !! خدا روشکر چراغها خاموش بود خیلی چشم توچشم خانوما نمی شدم. بعد اینکه برنامه تموم شد چراغها رو روشن کردن. یهو نگاهم تو نگاه مامانم گره خورد!!



 
ادامه داستان ...

طبقه بندی: سرگرمی
برچسب ها: داستانخرخونیت از دست رفته
[ سه شنبه 17 اردیبهشت 1392 ] [ 11:12 ب.ظ ] [ نویسنده درخواستی! ] [ نظرات ]

فصل جدید داستان «خرخونیت از دست رفته» به یاری خدا آغاز گردید. بر خود لازم می‌دانم از زحمات بی‌دریغ و مساعدت‌های فراوان دوستان عزیزم آقایان صدرا معصوم‌زاده و محمّد قدرتی کمال تشکّر را داشته‌باشم. امیدوارم که مورد توجّهتان قرار گیرد. با تشکّر

بسم الله الرّحمن الرّحیم

تو یه چشم به هم زدن تابستون گذشت. روز اعلام نتایج شد. رفتم کافی‌نت. خیلی شلوغ بود. همه اومده‌بودن ماحصل حدّاقل یه سال جون‌کندنشونو ببینن. اطّلاعاتمو تو سایت سنجش وارد کردم ببینم چی قبول شدم. خیلی استرس داشتم. ضربانم حدّاقل رو دویست بود. هرچی دعا بلد بودم و نبودم خوندم! صفحه که اومد چشامو بستم. بعد چند لحظه آروم آروم بازکردم... جانمی جان! پزشکی تهران... خدایا شکرت... تا جایی که تونستم جیغ کشیدم... یکی گفت: «آقا یه‌کم آروم‌تر؛ این‌جا مکان عمومیه، خجالت بکش. آدم با این‌همه ریش و... که جیغ نمی‌کشه...!!» گفتم: «ببخشید، شرمنده دست خودم نبود!»

یه جعبه شیرینی گرفتم و رفتم خونه. مامان که درو بازکرد پریدم بغلش... با حالت تعجب گفت: «باز چی شده پسره لوس! شیرینی واسه چیه؟» گفتم: «مامان باور می‌کنی؟ آقا پسر گلت پزشکی تهران قبول شده، پزشکی تهران!»

منتظر بودم مامانم از خوشحالی منو غرق بوسه کنه... دستاش داره میاد جلو که بغلم کنه... خیلی حسّ غرور می‌کنم!... جلوتر... جلوتر...

- «آخ!! مامان چرا می‌زنی؟!!»

- «تو خجالت نمی‌کشی؟ تا دیروز که جلوی چشم خودمون بودی چه کارایی که نکردی؛ وای به حال این که بری یه شهر دیگه... اونم تهران! نخیر... لازم نکرده... همین‌جا می‌مونی درستو می‌خونی، خودمون حواسمون بهت هست. پسره‌ی چشم‌سفید معلوم نیس می‌خواد بره تهران چه غلطی کنه! پس‌فردا معتاد می‌شی من چه‌جوری سرمو جلو دروهمسایه بالا بگیرم. تازه ممکنه کارای ناجور دیگه کنی.... پسره‌ی بی‌ادب...!! مگه از رو جنازه‌ی من رد شی!»

- «آخه... آخه... مامان!»

- «بسه دیگه همین که گفتم.»

زدم زیر گریه. رفتم تو اتاقم، درم محکم کوبیدم به هم. خیلی با خودم فکر کردم. تصمیممو گرفتم...

 
ادامه داستان ...

طبقه بندی: سرگرمی
برچسب ها: داستانخرخونیت از دست رفته
[ جمعه 30 فروردین 1392 ] [ 06:40 ب.ظ ] [ نویسنده درخواستی! ] [ نظرات ]

داستان منزلگاه تحویل

   
بشنوید...

طبقه بندی: سرگرمی
برچسب ها: داستانپادکستتسلیت
[ دوشنبه 19 فروردین 1392 ] [ 07:43 ب.ظ ] [ نویسنده درخواستی! ] [ نظرات ]

یه روز صبح که داشتم می‌رفتم دانشگاه، وقتی از زیر سردرش رد می‌شدم، یکی از اون بالا داد زد...  تا خواستم نگاش کنم یهو یه جسم آبی رفت تو چِشَم. چشمم له له شد؛ ععععه ععععه ععععه ععععه ععععه ععععه... از تو چِشَم که درش آوردم، بقایاش چسبیده بود به تهش و هی ازش زجاجیه می‌چکید؛ ییییه ییییه ییییه ییییه ییییه... داغون شدم آقای مجری، داغون شدم؛ ععععه ععععه ععععه عععععه ععععه...

لباس نو پوشیده بودم و بدو بدو می‌رفتم سر کلاس که یهو چندتا از دوستان اومدن سمت من و من با کلّه رفتم تو باغچه؛ گردنم 180 درجه... ععععه ععععه ععععه ععععه ععععه. چشام رو که باز کردم، مهره‌ی چهارم گردنم از تو حلقم افتاد بیرون؛ ییییه ییییه ییییه ییییه ییییه... دیدم رو لباسم هم یه کاغذ زده و نوشته ایراندا... «من هارداسام، ایراندا یا کاشاندا»... درخت رو خواستم بگیرم و بلند شم که دیدم کاغذ و پیرهنم و دستام و پاهام و درخت یه جا با نوار چسب ضمیمه‌ی هم شده‌بود؛ ععععه ععععه ععععه ععععه ععععه...

از "دور"... ... ... همون‌جا کتابم رو ورداشتم که از کاغذاش واسه نوشتن وصیت‌نامه استفاده کنم که دیدم ععععه ععععه ععععه ععععه ععععه...

Separating TUMS and IUMS
(کلیک کنید!)

آخرین نفر که کفشش رو برداشت، فهمیدم به‌معنای واقعی کلمه آسفالت شدم، ععععه ععععه ععععه ییییه ییییه ییییه... بعد از چند دقیقه هم تبخیر شدم و رسیدم وسطای چرخه‌ی آب که یه شهاب سنگ... ععععه ععععه ععععه ععععه ععععه. به کلی نابود شدم. داغون داغونان، له لهان؛ ععععه ععععه ععععه ععععه...

Iran university of medical sciences

 


طبقه بندی: سرگرمی
برچسب ها: داستان
[ دوشنبه 19 فروردین 1392 ] [ 07:30 ب.ظ ] [ محمد قدرتی ] [ نظرات ]